Saturday, August 18, 2012

مشت زن

از خشم و شاید نومیدی
بفش رنگ است ولی بی صداست
او دارد دیوانه وار
بر متن شهر و بر حاشیه کوه و دشت
مشت می کوبد
و فقط مشت می کوبد
با نوعی قاطعیت
انگار می خواهد بیدار کند

- چیزی بگو مرد و فریاد کن
اما او به شدت ساکت است
و اگرچند چشمهایش باز هستند
شاید کابوس می بیند
و دارد مشت می کوبد و مشت می کوبد
که آن را دور کند
و فراری دهد
و شاید هم بیرون کابوس است
و کابوس دارد تهدیدش می کند
و شاید هم مشت می کوبد
زیرا که گرفتار شده است.

تنها از اعماق سالمندی ات, سوآل کن.

آهای گنجشگ اشی مشی یک سوآل کوچولو؟
-بفرما استاد نازنین
آدم ها چطوری می میرند؟
-هه هه انگار حالیت نیست
من یک گنجشگ جوان و غزلخوان ام
و از مردن چه خبر دارم

و تو جیرجیرک روی درخت نارون
از تو سوآل می کنم
مرگ چطوری و چه شکلی است
-جیر جیر استاد نازنین
اول صبحی فیلسوف شده ای
من چه ربطی دارم به مرگ؟
من نمی دانم حتی هنوز متولد شده ام یا نه
و آن هم مرگ که آنقدر دور است
که نارون هم که با بهار جوانه های تازه زده
ولی خودش هم خیلی کم سن و سال نیست
علاقه به فکر کردن راجع به آن را ندارد

نارون خمیازه می کشد
-استاد جان دست بردار
این سوآل را تنها اعماق سالمندی ات قادر است
تا با قاطعیت و اطمینان کامل جواب دهد
حالا برو صبحانه ات را نوش جان کن
و استادی را رها کن ای نازنین

مشت زن.

دارد دیوانه وار مشت می کوبد
بر پوستواره ای از ساخت و ساز
که دیواره پیاده رو را تشکیل داده است
و بر سطح آن نیون دارد برق می زند
و او بر چراغ های نیون و نوشته های دور و برش
مشت می کوبد
ومشت می کوبد بر آسمان دود آلوده
و همینطور بر ماشین های پارک شده
و مشت می کوبد بر ترافیک خیابان
و بر ازدحام جمعیت جلوی ورودی مترو
و بر بالا بر و جراثقال ها
که به اردوی سازندگی خدمت می کنند
تا بیشتر ساختمان سبز شود
بر این عرصه برهوت
که او دارد بر آن مشت می کوبد

او کف به لب آورده است، مثل جن زده ها
فحش نمی دهد و ناله نمی کند
و به شکل حیرت آوری ساکت است
و دارد مشت می کوبد
و دیوانه وار دارد مشت می کوبد

Friday, August 17, 2012

منشی تلفنی

هراسیده و ملتهب
شماره ام را می گیرم
و می دانم
تلفن دارد زنگ می زند
خانه خودم است و
من می خواهم در آن پیغام بگذارم
ولی این بار و هربار
یک غریبه گوشی را برمی دارد
پیش از اینکه منشی تلفنی
بتواند پیامی را ضبط کند

Tuesday, August 14, 2012

بوقلمون

- آها که اینطور
من باور نمی کنم که انقدراهمیت داشته باشم
شاید تنها برای یک شاعر
ولی
برای سوپورها که با لگد مرا می اندازند بیرون
که، حتمن نه

بوقلمون
بالای تیر تلگراف سرگردانی را تجربه می کند
و
شاعری در کار نیست

بوقلمون

-بله بله، بانوی زیبا و پرغرور
بگذار شعر بگویم
تحسین کنم تو و بالهایت را
و پاهای و ساقهای خوش تراش
و آن چشم و ابرو را که فلک باور ندارد
به آنهمه زیبایی و وفار
-هه هه هه عجب
من که می گویم، خنده دار هستم و بس
همین!

بوقلمون

- یاوه مگو
من احمقانه ترین و خنده دارترین
موجودات این ناحیه شهری ام
که روی سیم تلفن نشسته ام
و تو بیکاره
برای من می بافی و می بافی
تو شاعر هستی و
کارت اینست که شعر بگویی
پس شعرت را بگو شاعر و چاخان کن
من که باور نمی کنم